تبليغاتX
پی پو
ادبی
 نسل پنج شنبه

                                             برای مردم عراق، افغانستان، ایران وآنگولا

نسل پنج شنبه

 

نسل چندم ازاین پنج شنبه های منی

که طنین چشم های تورا

درجیب ها به خانه می آورم

وگیرکرده توی خودم هستم

با بغلی ماه ومحاسن معاشقه

وقتی زخمم می زند

ازشکاف دوپاره ی آستین های

حلقه    حلقه

پایین بیفتم وبالای لب

لبه ی بالای لب

حبیبی ونورالعینی ویک سوم خرمای جهان!

... وروزنامه نمی خرم

که میان سطرهای مضطرب جنگ

چشم های تو

به باران مین های گوجه ای کشیده نشود

وما دچارعواقب آواره گی.

ماه واره ها

سوراخ کفش مرا به جهان مخابره می کنند

ومن ایستاده ام سراین چهارراه

تا مورب چشم توگم نشود

توی همین زمین پراززمین

:من

ازتریبون همین شعراعلام می کنم

حاضرم علیه خودم توطئه کنم

به شرط آن که ماه واره ها به کشیده شدن چشم های تو

منتهی نشوند.

مازادقیمت نفت

به علاوه ی بانک های سوئیس

می کند به عبارتی، سوراخ کفش های مخابره

:خدای کوچک من!

جهان بزرگ تورا چه شده

که این سکه، سکه ی توی دست مرا

حتا خود دقیانوس هم برنمی دارد؟!

من

آماده ام دوباره به عامل خون، عامل اعصاب

مجهزشوم

وبدون دست وپای اضافه ی خود

به خانه برگردم

وبلافاصله درکنکورقبول شوم

واگربرنگشتم به مادرم بگویید

نسل چندم ازاین پنج شنبه های

من

نام کوچکش عربی ست!

 

                  "علی اخگر"

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 

سه شعر از براتیگان :

 

«انتظار»

 

انگار سالها طول کشید

پیش از آن که دسته ای بوسه

از لبانش بچینم

و آن را در گلدان

سپیده دم رنگ قلبم بگذارم.

امّا

به انتظارش می ارزید

زیرا

من

عاشق بودم

 

The Wait

 

It seemed
like years
before
I picked
a bouquet
of kisses
off her mouth
and put them
into a dawn-colored vase
in
my
heart.

But
the wait
was worth it

Because
I
was
in love

«من در قرن بیستم زندگی می کنم»

 

من در قرن بیستم زندگی می کنم

و تو در کنارم آرمیده ای.

وقتی به خواب رفتی ناراحت بودی

و کاری از دست من بر نمی آمد.

احساس نا امیدی کردم

ولی صورتت آنقدر زیباست

که نمی توانم از وصفش دست بکشم

و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آید

تا وقتی خوابی خوشحال شوی.

 

I Live in the Twentieth Century

 

I live in the Twentieth Century
and you lie here beside me. You
were unhappy when you fell asleep
There was nothing I could do about
it. I felt hopeless. Your face
is so beautiful that I cannot stop
to describe it, and there's nothing
I can do to make you happy while
you sleep

 

«ماه در مقابلمان می ایستد تا دیگر کنار هم نخوابیم»

 

من اینجا نشسته ام،

رئیس تبه کارانِ داستان های عاشقانه

و به تو می اندیشم.

"جی"

مرا ببخش که ناراحتت کردم

ولی چاره ای نداشتم

چون باید رها باشم.

شاید اگر سر میز

کنارم مانده بودی

یا دعوتم می کردی

تا بیرون رویم و ماه را تماشا کنیم

همه چیز فرق می کرد

امّا تو بلند شدی و من را با آن زن تنها گذاشتی

 

 

The Moon Versus Us Ever Sleeping Together Again 

I sit here, an arch-villain of romance
thinking about you. Gee, I'm sorry
I made you unhappy, but there was nothing
I could do about it because I have to be free
Perhaps everything would have been different
if you had stayed at the table or asked me
to go out with you to look at the moon
instead of getting up and leaving me alone with
her

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
سلام

اصلن نگران نباش ...!

                   هنوز نمرده ام .

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 

 

                  ........................... فقط بخاطر تو.......................

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 

سرم به کار خودم گرم بود

مثل ترسیم تن کشیدن مرموز  روی قاب

مرگ آمده بود پشت در

 کسی نبود در را باز کند !

سراغ من را  از مادرم می گرفت

بقضی بر گلو

اشکی در چشم

لعنت به نیامدن

ندیدن

واژه ی تلخ نرسیدن

آب از سر که بگذرد

چه یک وجب چه صد وجب

ثانیه ها برای پیر کردن آدمها

ومرگ که بیاید بگو نیست

تیرــ شلیک بر شقیقه بود 

فشار ثانیه ها

غم مرض قند مادر

صورتم را روی آینه جا گذاشته ام

دلم به مرداد خوش بود

وتب تند اشک وبوسه

لبخند همسایه ی قدیمی ام بود

من اینجا هستم

چشمه خشکید

جای پای  اشک زخم شد

ومرگ قمار ثانیه ها

به خانه ی ما آمد

در فاصله ی دو نگاه شبیه به هم

شب  هلهله ی مرگ و ماه ...

  •                                               خرداد ۸۶  
|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقانه آزادی

فقان و ناله ی شبگیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت

به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش  مرا می کشد چه خون وچه خاک

محبت است که زنجیر می شود گاهی

 

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 

  این چه شوری است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام

علت آن است که هر روز بدتر می بینم

ابله هان را همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دختران را همه در جنگ وجدل با مادر

پسران را همه بد خواه پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از گنج و گوهر می بینم

                       

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 
 

چریک (یا پارتیزان) معمولاً به اعضای گروه‌های نظامی اطلاق می‌شود که در گروه‌های کوچک و بصورت قابل انعطاف و بدون خط نبرد خاصی می‌جنگند.

شیوهٔ جنگهای چریکی از شیوه‌های بسیار قدیمی جنگی است و در جهان معاصر کسانی چون مائو زدونگ، وندل فرتیگ، رژی دبره، وو نوین جیاپ، و چه گوارا از نظریه پردازان جنگ چریکی بوده اند.

برخلاف تصورات و باور ها ؛يک چريک قبل از اينکه يک نظامي ويک ماجراجو باشد؛ يک ايدوئولوژيست ؛يک متفکر؛روان شناس؛و رهبر است.شعار معروفيست که مي گويد :اگر مي خواهيد پيشرفت کنيد ديگران را رهبري کنيد؛اگر مي خواهيد مشهور شويد رهبران را رهبري کنيد؛اما اگر مي خواهيد موفق و جاويدان شويد خودتان را رهبري کنيد.براي رهبري خود به چند نکته اشاره ميکنيم:

يک معمار قبل از اينکه ساختمان فرسوده اي را تخريب کند؛نقشه ساختمان بعدي را که قرار است ساخته شود؛ را تهيه ميکند والبته بعد از اماده شدن نقشه ساختمان فرسوده را تخريب مي کند .يک چريک هم در هر مرحله اي که باشد قبل از اينکه در فکر تخريب فتح باشد؛درحال خود سازي؛باز سازي؛اموزش است.

اولين و مهمترين اصل براي چريک شدن ؛پزيرش تغيير و هدف است؛وقتي شخصي خود را براي چريک شدن اماده مي کند بايد تغييراتي در زندگيش دهد از جمله شخصيت؛طرز تفکر؛و از همه مهمتر ذهنيت خود را.اما هدف چيست؟ همان طور که ميدانيد چه گوارا ارژانتيني بود؛او بعد از سر نگوني حکومت استبدادي در کشورش به همراه فيدل کاسترو به کوبا رفت و بعد از چندين سال مبارزه کوبا را ازاد ساخت؛وي در کشور هايي مثل گنگو؛نيجر؛برزيل؛کلمبيا؛بوليوي؛جنبشهاي ازاديبخش و ارتشهاي چريکي بسيار زيادي را راه اندازي کرد و به نتيجه رساند. وي در طول دوران زندگيش بارها به سمتهايي از جمله رياست جمهوري ؛ وزارت خزانه داري؛ وزارت جنگ و پشتيباني ؛وغيره بر گزيده شد اما عشق به ارمانهايش مانع از اين شد که وي اين سمتها را قبول نمايد؛او تا اخرين ساعتهاي عمرش که در بوليوي دستگير ؛ اعدام و قطعه قطعه شد لحظه اي غرور و جاطلبي در او رخنه نکرد.از او در اخرين ساعات زندگيش پرسيدن:براي چه اين همه سال مبارزه کردي؟گفت:براي ازادي!!!!

 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 
 برای چه گوارا

------------------

و مرد افتاده بود.

يكى آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامى ِ آن سرزمينيان گردآمده اشك‏ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!

ترجمه ی احمد شاملو شعر از گارسیا لورکا

|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  |
 
یادم نبود

برایم نامه می نوشت، دست تکان می داد

وقتی غذایم نان بود و چای و سیگار

بی وقفه پکر می شدم روی شعر

استکان چای از دستم می افتد

می ریزد روی کلمات

لک زده دلم برای حرف ــ نون ـــ

وصدای کمانچه که از باغ همسایه نیست !

در کوچه عروس می برند 

و دزدان از دیوار

بر سکوت همسایه می پرند

نفسم

     تنگ

دکمه های پیرهنم پریده رنگ  

ساعت و بشقاب می آورد 

مرد دوره گرد

جار می کشد کوچه را ، جار

کارد وطنابی را که ندارم

حالا که از تو دورم 

  ــ رم ،می کند، اینجا ، آدم

دلش کنده می شود

 برای وطن     


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط یاسر اله بخشی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا